چه بیگانه ماندم
از این لحظه با خود
چه معنای پیچیده
در دست های خدا بود
که تا ابروان سپیدار
کج می خرامید
به ذراتی از عالم ذر
که آن عهد و پیمان
به دامان انسان
سر آمد
کجا بودی ای مشرقی
صبح روشن
که شب چیره بر ما فرو ماند
الستی که بستی
به پندار روئیدن از تابش ماه
و این درد جانکاه
و این آتش خانمان سوز
از کدامین بلی
این بلاهای پیوسته آورد
دلم را کجا می توانم بشویم
از این تیرگی ها
که چشم جهانم در آن تاب خورده است
غمی نیست
دلم تاب دارد
سرم خواب دارد
" چه گویم که ناگفتنش بهتر است "

حبیب اله قلیش لی
1394/12/11




نوع مطلب : حبیب اله قلیش لی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو